امروز صبح زود از خواب بيدار شدم . چون ميثاق ميخواست بره دانشگاه من هم گفتم بيدارم کنه تا پاشم يه دستي به اون کتاب هاي يتيم بکشم. با معارف شروع کردم بعد هندسه ترسيمي و بعد مقاومت ! تا اينکه ديدم داره يه کمي زياديم ميکنه گفتم حالا فکر کنم (پس موقع درس خواندن چه غلطي ميکردي؟؟!!) فکر کنم به "نوشتن يک داستان عاشقانه عجيب" . البته اين شاهکار رو قرار نيست من بنويسم .يه وقت فکر نکني ميخوام رو دستت بلند بشم .اين يه قلم جنس کار خودته! ... خلاصه فکر کردم که داستان عاشقانه عجيب اصلا يعني چي ؟ يعني اين که عشقش عجيب باشه يا عجيب عشقي باشه
عشق خودش خيلي عجيب است . جايي شنيدم گياهي در بيابان ميرويد که اين يکي بي خاصيت ترين و عقيم ترين و ... يه خصوصيات ديگه اي هم داشت که يادم نيست گيا هان است. اسم اين گياه "عشقه" است (هست؟) کلمه عشق هم از اين گياه بد بخت گرفتن شايد هم اسم اون گله رو از عشق گرفتن .... حالا يه غلطي کردن ديگه به من چه
بذار فکر کنيم به عاشقانه هايي که تا حالا خونديم و اين که کدامشان عجيب بوده . داستان هاي نخ نما و اسطوره ها ... ليلي و مجنون که تابلو اند و اصلا عشق شون عجيب و غريب نيست . عشق اين دوتا و بقيه که مثل اينان معيار همه عاشق ها شده ! يا "خسرو - شيرين - فرهاد" که هر سه تايي يه جور هايي عقل نداشتند . نه يعني اين وسط خسرو شاه يه کمي مخش کار ميکرده و فرهاد هم که به اعتقاد مرد هاي امروزي آبروي هر چي مرده برده . اولش که عاشق يه شاهزاده ارمني ميشه که خسرو شاه هم اونو ميخواد بعدش هم که بخاطر اون ميره ميافته به جون کوه هاي بد بخت دِ بکن... حالا نکن ... کي بکن . انقدر تيشه به جون سنگ سخت ميزنه که دل شيرين به شک مي افته اون هم شب بعد از عروسي خودشو با چاقو سگ خور ميکنه . حيف خسرو که اين وسط مونده بود بين دوتا ديوونه... البته تخمش هم نبوده چون 60-70 تا زن داشته ... آره گفتم که خسرو زن داشته پس عين خيالش نبوده ... اين يعني اين که من هم بعضي وقتا عشق رو با يه چيز ديگه اشتباهي ميگيرم ... با چيزي به نام شهوت ! يک احساس که با عشق قاطي پاطي ميشه و يک معجوني درست ميکنه که نگو و نپرس براي همينه که توي کتاب ها مينويسند طرف به عشقش رسيد و "کامياب" شد . يعني طرف که به عشقش ميرسه براي کاميابي بوده . از اينجا معلوم ميشه طرف اصلا عاشق نبوده بلکه يه چيزي توي ده سانت پايين تر از نافش ميلوليده که ميخواسته اونو آروم کنه ! ... اي گندشون بزنم که عشق رو با اين چيزا اشتباهي ميگيرند ... درسته که سکس و عشق خيلي به هم ربط دارند ولي در اصل ربطي هم به هم ندارند . سکس ميتونه آتش عشق رو بيشتر کنه و برعکس .عشق بدون سکس ارزش داره ولي سکس بدون عشق مفت نمي ارزه ،يعني فرقي با سير کردن شکم يا دفع ادرار نداره ... در سکس قله اي هست که اگر عشقي نباشه هيچ وقت نميشه بهش رسيد ... حتي اگر شده در آن لحظه ي کوتاه هم که شده چند ثانيه اي عاشق باش ! در بالاي آن قله که شهوت هم نمي تواند به آن برسد لذتي هست که فقط عشق آن را معني ميکند ... خلاصه اين که عشق و شهوت را نبايد با هم قاط کرد . شهوت براي ادم ها مثل يه قاطر است . قاطر حيواني است بار کش و پر زور ولي نه اسب ميشود نه خر چون که عقيم به دنيا مي آيد. وقتي کسي سوار آن قاطر شد زورش زياد ميشود ولي عقلش ميافتد کف پايش.
يه جريان ديگر هم هست ... عشق هايي که در شاهنامه هست هم براي شهوت است نه خود عشق ... سودابه عاشق شياوش و ... جريان رستم و تهمينه ،مامان سهراب کوچولو هم هست البته رستم و تهمينه يه کمي فرق ميکنه مثل اين که اين دوتا عاشق هم بودن اونم فقط در سه روز ! تهمينه چون تعريف رستم رو شنيده بود هي بر و بازوي رستم ميامد جلوي چشماش دلش يه هو خواسته بود که از رستم بچه دار بشه ! اين هم يه مدل عاشق شدنه . به اين ها ميگن عشق هاي قد کوتاه ! کوتوله هايي که اهداف کوتاه مدت رو دنبال ميکنند ...
الان فقط دو تا عاشقانه عجيب يادم مياد ... يکي "بلندي هاي باد گير" و اون عشقي که معلوم نيست چي هست و از بچگي بين اون پسر خوانده و اون دختر ( چرا اسم هاشون يادم رفته ؟) اون پسر کثيف که هيچ کس دوستش نداشت و تنها هم بازيش اون دختر بود و بعد پسره ميره و چند سال بعد که برميگرده ... معني کردن اين عشق خيلي سخت بود و يکي ديگه هم عاشق شدن ورونيکا توي کتاب "ورونيکا تصميم ميگيرد بميرد" ... اين که وقتي بعد از يه خودکشي نا موفق ميفهمه که داره ميميره چقدر عاشق زندگي ميشه ... اين جور عاشق شدن و بعد پيدا کردن احساس اون پسرک اسکيزوفرني ... يه حس عجيبي اين وسط ميلوليد ... البته چند وقت پيش در يک نظر سنجي توي يکي از روزنامه هاي انگليسي درباره دروغ گو ترين آدم ها پائولو کوييلو نفر نهم بود !!!! حالا هر چي ! ... حتي عشق هاي توي صد سال تنهايي هم عشق نيست ... چون خود مارکز گفته تنها بچه اي که با عشق زاده شد آخرين آئورليانو بود که دم خوک داشت ! ... راز تنهايي بوئينديا ها در اين بود که نمي توانستند عاشق شوند ... در "کليدر" هم عشق گم شده و من فقط عشق نويسنده را به نوشتن ديدم ... البته آخرسري ها مارال عاشق گل محمد شده بود ولي ديگه دير شده بود ... اون شبي که هر دو توي بغل هم مي افتند و فرداش ازدواج ميکنند به خاط اين بود که گل محمد بچه ميخواست و چه کسي بهتر از مارال دختر عموش که ... و مارال هم که نامزد چوپانش توي زندان بود و ميوه بدنش يک مرد ميخواست ... بعضي جا هاي ادبيات به طرز تخماتيکي عشق و شهوت توي هم پيچيده شده اند و ادم ها اول به فکر شهوت اند و بعد دوست داشتن و شايد دوست داشتنشان به خاطر شهوت و حرسي است که ميزنند !... نمي دانم
داستان چمدان بزرگ علوي و عشق بين پسر ايراني و اون دختر روسي ... من هيچ وقت اين داستان هشت صفحه را نمي توانم فراموش کنم. و البته "شمال و جنوب" جان جيکس که هنوز بعضي صحنه هاي عاشق شدن ها يادم مانده !!!!
رساله ي "ضيافت" افلاطون . شاهکار افلاطون که در باره عشق است . خود افلاطون نميدانسته که واقعا عشق کدام يکي از اين هاست و تازه آنچه که خودش فکر ميکرده درست است را از زبان سقراط(استادش) گفته و تازه به همين جا هم بسنده نکرده و نخواسته اين حرف ها مستقيم به سقراط برگردد و سقراط هم عشق را از زبان يک زن (ديوتيما ) ميگويد. کاري به تعريف سقراط و افلاطون و اين که چقدر تعريف آنها به ذهن من نزديک است ندارم ولي از همين رساله ميفهمم که عشق نه يک کوچه باريک که يک اتوبان 29 بانده است که از هر طرفي ماشين هاي احساس ها از آن رد ميشود ... انقدر تعريف ميشود از عشق کرد و تازه هيچ کدام هم به هم ربطي نداشته باشند ... عشق از خواستن مي آيد و خواستن است که باعث طلب کردن چيزي ميشود ... چيزي که بايد زيبايي در آن باشد که خواستني شود... پس هر کسي گفت من عاشق ام درست گفته ... پس اين همه که به ادبيات و افسانه ها گير دادم بي خودي بود ... چون آنها بالاخره چيزي را خواسته اند پس عاشق بودند ... پس من اينهمه الکي ور زدم ؟ ... اي بابا
حالا که ياد رساله ي افلاطون افتادم فهميدم که من اشتباه ميکردم که گير داده بودم به اين که ملت نبايد عشق و شهوت را قاطي کنند ... خب چون من خيلي پر توقع به عشق نگاه ميکنم و توي تعريف من نميشه به خواستني که از حسي مثل شهوت بلند ميشه گفت عشق ... ولي درسته اين هم عشقه . گفتم که عشق از خواستن مياد و انسان ميتونه هر چيزي را بخواهد يعني عاشق هر چيزي باشد و حالا اين که اين خواستن هاش و عشق هاش چطوري اونو به جايي برسونه که بايد برسه يه معما ست... رسيدن به يک عشق متعالي (؟!!!!) نمي دونم يعني چي ولي ميخوام بگم که اگر بعد از هر خواستني آدم فکر کنه که قطعه اي از پازل زندگي را حل کرده اون خواستن و اون عشق، عشق درستي بوده و اگر همين جور به حل کردن پازل زندگي اش ادامه بده اون وقته که زندگي کاملي داره و خودش هم کامل ميشه
ديگه گشنه ام شده ! هووووم
...
فکر ميکنم به اين که ،يک داستان عاشقانه عجيب چه جور داستاني است . و اين که اصلا چيزي هست که براي عشق عجيب باشد. براي عشق هيچ چيز عجيب نيست و براي ذهن ما همه چيز عجيب است و عجيب تر ميشود . يک داستان عجيب و هيجان انگيز که آخرش تبديل به يک تراژدي بشود شايد هم به هم برسند! اين شاهکاريه که خودت بايد بنويسي ... خود تو اونم تنهايي :) نه؟
...
