تبليغاتX
عرفان.ادب.هنر
عرفان

تولد امام رضا مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:23  توسط الهه  | 

یاد من باشد که دلی را نزنم

به سکوت فریاد

انعکاسش برسد

 به دل ساده من

بشکند مثل همان فنجانی

که به صد ضربه یکی را بخرد

و همان ضربه مهلک کافیست

یاد من ماند دگر

 کاری نکنم

که به قانون دلم بر بخورد

یاد من ماند

دگردوستی مثل تو پیدا نکنم

دوست دارم که تو یادت باشد

یک نفر بود دلی تنها داشت

و به تنهایی خود ایمان داشت.

بهمن ماه 1387

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:57  توسط الهه  | 

يک داستان عاشقانه عجيب

امروز صبح زود از خواب بيدار شدم . چون ميثاق ميخواست بره دانشگاه من هم گفتم بيدارم کنه تا پاشم يه دستي به اون کتاب هاي يتيم بکشم. با معارف شروع کردم بعد هندسه ترسيمي و بعد مقاومت ! تا اينکه ديدم داره يه کمي زياديم ميکنه گفتم حالا فکر کنم (پس موقع درس خواندن چه غلطي ميکردي؟؟!!) فکر کنم به "نوشتن يک داستان عاشقانه عجيب" . البته اين شاهکار رو قرار نيست من بنويسم .يه وقت فکر نکني ميخوام رو دستت بلند بشم .اين يه قلم جنس کار خودته! ... خلاصه فکر کردم که داستان عاشقانه عجيب اصلا يعني چي ؟ يعني اين که عشقش عجيب باشه يا عجيب عشقي باشه

عشق خودش خيلي عجيب است . جايي شنيدم گياهي در بيابان ميرويد که اين يکي بي خاصيت ترين و عقيم ترين و ... يه خصوصيات ديگه اي هم داشت که يادم نيست گيا هان است. اسم اين گياه "عشقه" است (هست؟) کلمه عشق هم از اين گياه بد بخت گرفتن شايد هم اسم اون گله رو از عشق گرفتن .... حالا يه غلطي کردن ديگه به من چه

بذار فکر کنيم به عاشقانه هايي که تا حالا خونديم و اين که کدامشان عجيب بوده . داستان هاي نخ نما و اسطوره ها ... ليلي و مجنون که تابلو اند و اصلا عشق شون عجيب و غريب نيست . عشق اين دوتا و بقيه که مثل اينان معيار همه عاشق ها شده ! يا "خسرو - شيرين - فرهاد" که هر سه تايي يه جور هايي عقل نداشتند . نه يعني اين وسط خسرو شاه يه کمي مخش کار ميکرده و فرهاد هم که به اعتقاد مرد هاي امروزي آبروي هر چي مرده برده . اولش که عاشق يه شاهزاده ارمني ميشه که خسرو شاه هم اونو ميخواد بعدش هم که بخاطر اون ميره ميافته به جون کوه هاي بد بخت دِ بکن... حالا نکن ... کي بکن . انقدر تيشه به جون سنگ سخت ميزنه که دل شيرين به شک مي افته اون هم شب بعد از عروسي خودشو با چاقو سگ خور ميکنه . حيف خسرو که اين وسط مونده بود بين دوتا ديوونه... البته تخمش هم نبوده چون 60-70 تا زن داشته ... آره گفتم که خسرو زن داشته پس عين خيالش نبوده ... اين يعني اين که من هم بعضي وقتا عشق رو با يه چيز ديگه اشتباهي ميگيرم ... با چيزي به نام شهوت ! يک احساس که با عشق قاطي پاطي ميشه و يک معجوني درست ميکنه که نگو و نپرس براي همينه که توي کتاب ها مينويسند طرف به عشقش رسيد و "کامياب" شد . يعني طرف که به عشقش ميرسه براي کاميابي بوده . از اينجا معلوم ميشه طرف اصلا عاشق نبوده بلکه يه چيزي توي ده سانت پايين تر از نافش ميلوليده که ميخواسته اونو آروم کنه ! ... اي گندشون بزنم که عشق رو با اين چيزا اشتباهي ميگيرند ... درسته که سکس و عشق خيلي به هم ربط دارند ولي در اصل ربطي هم به هم ندارند . سکس ميتونه آتش عشق رو بيشتر کنه و برعکس .عشق بدون سکس ارزش داره ولي سکس بدون عشق مفت نمي ارزه ،يعني فرقي با سير کردن شکم يا دفع ادرار نداره ... در سکس قله اي هست که اگر عشقي نباشه هيچ وقت نميشه بهش رسيد ... حتي اگر شده در آن لحظه ي کوتاه هم که شده چند ثانيه اي عاشق باش ! در بالاي آن قله که شهوت هم نمي تواند به آن برسد لذتي هست که فقط عشق آن را معني ميکند ... خلاصه اين که عشق و شهوت را نبايد با هم قاط کرد . شهوت براي ادم ها مثل يه قاطر است . قاطر حيواني است بار کش و پر زور ولي نه اسب ميشود نه خر چون که عقيم به دنيا مي آيد. وقتي کسي سوار آن قاطر شد زورش زياد ميشود ولي عقلش ميافتد کف پايش.
يه جريان ديگر هم هست ... عشق هايي که در شاهنامه هست هم براي شهوت است نه خود عشق ... سودابه عاشق شياوش و ... جريان رستم و تهمينه ،مامان سهراب کوچولو هم هست البته رستم و تهمينه يه کمي فرق ميکنه مثل اين که اين دوتا عاشق هم بودن اونم فقط در سه روز ! تهمينه چون تعريف رستم رو شنيده بود هي بر و بازوي رستم ميامد جلوي چشماش دلش يه هو خواسته بود که از رستم بچه دار بشه ! اين هم يه مدل عاشق شدنه . به اين ها ميگن عشق هاي قد کوتاه ! کوتوله هايي که اهداف کوتاه مدت رو دنبال ميکنند ...
الان فقط دو تا عاشقانه عجيب يادم مياد ... يکي "بلندي هاي باد گير" و اون عشقي که معلوم نيست چي هست و از بچگي بين اون پسر خوانده و اون دختر ( چرا اسم هاشون يادم رفته ؟) اون پسر کثيف که هيچ کس دوستش نداشت و تنها هم بازيش اون دختر بود و بعد پسره ميره و چند سال بعد که برميگرده ... معني کردن اين عشق خيلي سخت بود و يکي ديگه هم عاشق شدن ورونيکا توي کتاب "ورونيکا تصميم ميگيرد بميرد" ... اين که وقتي بعد از يه خودکشي نا موفق ميفهمه که داره ميميره چقدر عاشق زندگي ميشه ... اين جور عاشق شدن و بعد پيدا کردن احساس اون پسرک اسکيزوفرني ... يه حس عجيبي اين وسط ميلوليد ... البته چند وقت پيش در يک نظر سنجي توي يکي از روزنامه هاي انگليسي درباره دروغ گو ترين آدم ها پائولو کوييلو نفر نهم بود !!!! حالا هر چي ! ... حتي عشق هاي توي صد سال تنهايي هم عشق نيست ... چون خود مارکز گفته تنها بچه اي که با عشق زاده شد آخرين آئورليانو بود که دم خوک داشت ! ... راز تنهايي بوئينديا ها در اين بود که نمي توانستند عاشق شوند ... در "کليدر" هم عشق گم شده و من فقط عشق نويسنده را به نوشتن ديدم ... البته آخرسري ها مارال عاشق گل محمد شده بود ولي ديگه دير شده بود ... اون شبي که هر دو توي بغل هم مي افتند و فرداش ازدواج ميکنند به خاط اين بود که گل محمد بچه ميخواست و چه کسي بهتر از مارال دختر عموش که ... و مارال هم که نامزد چوپانش توي زندان بود و ميوه بدنش يک مرد ميخواست ... بعضي جا هاي ادبيات به طرز تخماتيکي عشق و شهوت توي هم پيچيده شده اند و ادم ها اول به فکر شهوت اند و بعد دوست داشتن و شايد دوست داشتنشان به خاطر شهوت و حرسي است که ميزنند !... نمي دانم

داستان چمدان بزرگ علوي و عشق بين پسر ايراني و اون دختر روسي ... من هيچ وقت اين داستان هشت صفحه را نمي توانم فراموش کنم. و البته "شمال و جنوب" جان جيکس که هنوز بعضي صحنه هاي عاشق شدن ها يادم مانده !!!!

رساله ي "ضيافت" افلاطون . شاهکار افلاطون که در باره عشق است . خود افلاطون نميدانسته که واقعا عشق کدام يکي از اين هاست و تازه آنچه که خودش فکر ميکرده درست است را از زبان سقراط(استادش) گفته و تازه به همين جا هم بسنده نکرده و نخواسته اين حرف ها مستقيم به سقراط برگردد و سقراط هم عشق را از زبان يک زن (ديوتيما ) ميگويد. کاري به تعريف سقراط و افلاطون و اين که چقدر تعريف آنها به ذهن من نزديک است ندارم ولي از همين رساله ميفهمم که عشق نه يک کوچه باريک که يک اتوبان 29 بانده است که از هر طرفي ماشين هاي احساس ها از آن رد ميشود ... انقدر تعريف ميشود از عشق کرد و تازه هيچ کدام هم به هم ربطي نداشته باشند ... عشق از خواستن مي آيد و خواستن است که باعث طلب کردن چيزي ميشود ... چيزي که بايد زيبايي در آن باشد که خواستني شود... پس هر کسي گفت من عاشق ام درست گفته ... پس اين همه که به ادبيات و افسانه ها گير دادم بي خودي بود ... چون آنها بالاخره چيزي را خواسته اند پس عاشق بودند ... پس من اينهمه الکي ور زدم ؟ ... اي بابا
حالا که ياد رساله ي افلاطون افتادم فهميدم که من اشتباه ميکردم که گير داده بودم به اين که ملت نبايد عشق و شهوت را قاطي کنند ... خب چون من خيلي پر توقع به عشق نگاه ميکنم و توي تعريف من نميشه به خواستني که از حسي مثل شهوت بلند ميشه گفت عشق ... ولي درسته اين هم عشقه . گفتم که عشق از خواستن مياد و انسان ميتونه هر چيزي را بخواهد يعني عاشق هر چيزي باشد و حالا اين که اين خواستن هاش و عشق هاش چطوري اونو به جايي برسونه که بايد برسه يه معما ست... رسيدن به يک عشق متعالي (؟!!!!) نمي دونم يعني چي ولي ميخوام بگم که اگر بعد از هر خواستني آدم فکر کنه که قطعه اي از پازل زندگي را حل کرده اون خواستن و اون عشق، عشق درستي بوده و اگر همين جور به حل کردن پازل زندگي اش ادامه بده اون وقته که زندگي کاملي داره و خودش هم کامل ميشه

ديگه گشنه ام شده ! هووووم
...

فکر ميکنم به اين که ،يک داستان عاشقانه عجيب چه جور داستاني است . و اين که اصلا چيزي هست که براي عشق عجيب باشد. براي عشق هيچ چيز عجيب نيست و براي ذهن ما همه چيز عجيب است و عجيب تر ميشود . يک داستان عجيب و هيجان انگيز که آخرش تبديل به يک تراژدي بشود شايد هم به هم برسند! اين شاهکاريه که خودت بايد بنويسي ... خود تو اونم تنهايي :) نه؟
...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 18:10  توسط الهه  | 

ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟

من راه آشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 

ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

شادم از این شکنجه، خدا را، مکن دریغ

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!

 

ای سرنوشت هستی, من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را!

منشین که دست مرگ زبندم رها کند

محکم بزن به شانه من تازیانه را!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:53  توسط الهه  | 

وخدایی که در این نزدیکیست

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:44  توسط الهه  | 

پدر و پسري مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فرياد کشید: آآآی ی ی !!
صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب میدهد.
اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.

بله ! خواستن تمام چيزهايي كه ما انتظارش را داريم به يك تصوير ذهني ايده آل بستگي دارد. این تصویر ذهنی شماست كه به شما شادی یا غم‌، موفقیت‌، یا شكست‌، خوشبختی و یا درد و رنج را هديه می‌دهد. تصویر ذهنی شما می‌تواند به شما كمك كند تا آنچه را برای رسیدن به شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید، می‌تواند به شما كمك كند تا از زندگی خود لذت ببرید، می‌تواند اسباب اعتماد به نفس و اطمینان به كار و فعالیت هایی باشد كه شما برای زمان فراغت خود انتخاب می‌كنید، مصمم بر شاد زیستن شوید، از روی خیرخواهی به ارزیابی خودتان بپردازید، بهترین و طلایی‌ترین لحظات زندگی را در ذهن مجسم كنید و با توجه به واقعیت‌ها، نه خیالات واهی‌، بلكه براساس تصویر مثبت كه از واقعیات زندگی دارید، این تصویر خوشایند از خویش را تقویت كنید.
مراقب باشيد تا تصویر ذهنی خود را جایی گم نكنيد تا بهمراه آن انگیزه خوشبخت شدن را از دست دهيد‌. مواظب خودتان و روحتان و اندیشه‌های قشنگتان باشید‌. نگذارید كه هیچ باد مخالفی ابرهای سیاه را روبه‌روی پنجرهٔ رو به اقبال ذهنتان بیاورد تا موفقيت و خوشبختي در زندگي را آنطور كه مي پسنديد تجربه كنيد !
 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:4  توسط الهه  | 

خلقت شیطان از چیست؟

در آیه 15 سوره الرحمن می فرماید: «وخلق الجان من مارج من نار» یعنی جن را از آتش بدون دود آفریدیم. و در  آیه 27 سوره حجر می گوید: «والجان خلقناه من قبل من نار اسموم» یعنی جان را از باد آتشین آفریدیم و در آیه 50 سوره کهف نیز فرموده: «ابلیس کان من الجن» یعنی ابلیس از جن است؛ پس با توجه به این آیات و آیات مشابه آن، معلوم می شود که خلقت ابلیس  و شیطان نیز از آتش بوده است.

این که بعضی می گویند شیطان از جنس فرشته بوده صحیح است یا خیر؟

نخیر؛ زیرا همانطور که از آیه 50 سوره کهف صراحت دارد که شیطان از جنس جن بوده نه فرشته اما چون مدت مدیدی در میان فرشتگان بوده و همانند آنان مشغول عبادت بوده بعضی خیال کرده اند که از فرشتگان بوده است.

اگر شیطان از جنس فرشتگان نبوده پس چرا در آیات سجده به طور مکرر در قرآن آمده که «فسجدوا الملائکه الا الابلیس» یعنی ملائکه همه شان بر آدم سجده کردند مگر ابلیس. که ظاهرش این است که ابلیس نیز از جنس آنان بوده؟

نخیر چنین نیست، بلکه استثناء  استثنای منقطع است نه متصل، در ادبیات عرب ما دو نوع استثنا داریم یکی استثنای متصل که معنایش این است که مستثنی از جنس مستثنی منه است یعنی مابعد الا از جنس ماقبل الا است مانند «جاء القوم الا زیدَ» یعنی همه قوم آمدند مگر زید.

دیگری استثنای منقطع است یعنی مابعد الا از جنس ماقبل آن نیست همانند « جاء القوم الا حماراَ» یعنی همه قوم آمدند مگر الاغ. که الاغ اصلاَ از جنس قوم نیست. در اینجا هم فرمود همه ملائکه سجده کردند مگر شیطان که اصلاَ شیطان از جنس آنان نبوده و شاهدش هم آیه 50 سوره کهف است که صریحاَ می گوید، شیطان از جنس جن است.

نام ها و صفات شیطان

1- ابلیس؛ به معنای یأس و ناامیدی  از رحمت خداوند است. لفظ ابلیس، 11 بار در قرآن آمده است.

2- وسواس؛ به معنای وسوسه گر و وسوسه کننده است.

3- خناس؛ به معنای پنهان و ناپپیداست که شیطان در سینه انسانها کمین می کند و مرتب وسوسه می کند.

4- رجیم؛ به معنای سنگسار کردن وو سنگسار شده است؛ چون هم از درگاه الهی رانده شده و هم توسط فرشتگان با شهاب ثاقب رانده شد و هم توسط حضرت ابراهیم و اسماعیل و هاجر رانده شده است.

5- حارث؛ که قبلاَ اسم او در بهشت و در بین فرشتگان حارث بوده اما بعد از مخالفت با دستور خداوند و رانده شدنش از درگاه ربوبی، ابلیس نامیده شد.

6- عزازیل؛ از ماده عزیز و به معناغی عزیز شده است؛ چون شیطان در بهشت، در میان ملائکه خیلی محترم و عزیز بود.

7- صاغر؛ به معنای پست و ذلیل، ذلیل بودن به واسطه رفتن عزت و حکومت و استقلال و از بین رفتن حیثیت و مقام و حقیر و زبون وبدن و ... بعد از آنکه شیطان آدم را سجده نکرد و در مقابل خدا تکبر نمود، خداوند خطاب به او کرد و فرمود: « فاخرج انک من الصاغرین» یعنی از بهشت خارج شو؛ زیرا تو از افراد ذلیل و زبون و درمانده و پستی.

8و9- مذئوم و مدموره؛ یعنی ذلیلانه و با خواری رانده شده؛ راندن به قهر و غلبه. طرد کردن از رحمت، معیوب شده، ننگ و عار و تمام اینها درباره شیطان صادق است؛ چون او را با خفت  و خواری و با قهر و غلبه از بهشت بیرون کردند.

10- مذموم؛ سرزنش شده، زیرا خداوند بعد از آنکه شیطان سجده نکرد او را سرزنش کرده و خطاب نمود: چرا سجده نکردی؟ آیا کافر شدی یا از بلند مرتبگان بودی؟

 11 غوی؛ یعنی راه هلاکت را در پیش گرفتن، نومیدی از رحمت خدا؛ گمراه شدن و گمراه کردن، کاری جهلانه که از اعتقاد نادرست و فاسد سرچشمه گرفته و جهل و نادانی که ناشی از غفلت باشد؛ از مقصد بازماندن  و به مقصد نرسیدن.

چون شیطان در آغاز، خودش گمراه شد و بعداَ حضرت آدم علیه السلام و اولاد او را گمراه نمود، و آن اعتقاد فاسد و نادرست خود را ظاهر کرد، از مقصد خودش بازماند و از رحمت خدا ناامید شد.

12-عفریت؛ یعنی قوی، پرزر، زیرک، گردن کش و خبیث، اگر جن خبیث باشد همان را شیطان گویند و یا اگر با  داشتن خباثت  و شرارت، نیروی زیادی هم داشته باشد عفریت نامیده می شود. همانطور که در داستان حضرت سلیمان علیه السلام آمده، وقتی که حضرت فرمود: چه کسی تخت بالقیس را برای من می آورد؟ عفریتی از جن گفت: من می آورم.

13 و 14- مارد و مرید؛ که معنی هر دو تقریباَ یکی است و به معنی شیطان سرکش و متمرد؛ ظالم و عصیان گر، بی شخصیت اعم از انسان و جن و شیطان، عاری از خیر و نیکی و برکت و فایده می باشد و «شیطان مارد و شیطاناَ مریدا» در قرآن به همین معنی آمده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 5:58  توسط الهه  | 

دام و دانه

اينکه انسان به کوک ديگران بچرخد و از خودش اراده مستقل نداشته بياشد،نشان ضعف شخصيت است.

اراده مستقل نيز رهاورد آگاهي و شناخت از انسان و ارزش و جايگاه اوست.

شنيده اتي که مي گويند فلاني عقلش توي چشمش است.

يعني فراتر از آنچه مي بيند قوه تشخيص و درک ندارد. ملاک و عمل و انتخاب و قضاوتش همان چيزهايي است که مي بيند و

برايش محسوس است. خوب چنين کساني خيلي در معرض خطرند و آسيب پذيرو داراي زمينه براي فريب.

هيچوقت ظاهر هندوانه، داخلش را نشان نمي دهد

اسکناسهاي تقلبي نيز با ظاهرشان ساده ها را فريب مي دهند،

من و تو نيزگاهي گول اشخاص ظاهر الصلاح را مي خوريم که خود را دوست ،مخلص،دلسوز، ارادتمند و ... جلوه مي دهند ولي خدا ميداند که چه نقشه ها و برنامه ها و دامهايي دارند.

دامنه اين باطنهاي آلوده که در پشت ظاهرهاي آراسته پنهان مي شود، بسيار گسترده است و تنها به روابط دوستانه دو نفر يا تعارفها و تملّقهاي فردي منحصر نمي شود. حتي گاهي بعد سياسي دارد و ميان کشورهاي بزرگ و کوچک، در سطح جهاني مطرح است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 6:53  توسط الهه  | 

دوست عزیزم محبوبه جان صعود زیبای شما را به قله زیبای دماوند تبریک

 

می گویم

 

همیشه دئر این راه استوار باشید و موفق

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 8:21  توسط الهه  | 

پروردگارا من در ماهی می خواهم لحظات نور تو را استشمام کنم که نزول ملائکه تو به همراه روح اعظم (جبرئیل) به زمین برای امداد انسانها حتمی ست و شیطان در بند .

شکر که  دوباره این فرصت نصیبم شد!

پس خدا یا مرا دریاب تا اینبار زیبا تر از پیش  بندگیت را بجای آورم و در این راه کوتاهی ننمایم

رحیما ! بارها و بار ها از اشتباهاتم توبه کردم و شکستم .

 باز هم از تو می خواهم که خودت ، خود وجود مقدست، دستهایم را بگیرد که دوباره به زمین نخورم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 7:38  توسط الهه  | 

 
...............................................................